داستان کوتاه
لبخند خورشيد

عصر يك روز پاييزي بود. بحثي ميان خورشيد و باد درگرفت. باد به خورشيد گفت: تو نمي‌داني. من از تو بسيار قوي‌ترم. خورشيد با آرامشي خاص جواب داد: نه تو قوي‌تر نيستي. كمي بعد آنها رهگذري را ديدند كه يك پتو را به دور خود پيچيده بود. باد گفت: هر كدام از ما كه بتواند پتو را از اين مرد جدا كند، برنده خواهد شد.

خورشيد قبول كرد. باد شروع به وزيدن كرد. رهگذر پتو را بيشتر به دور خود پيچيد. باد بازهم باشدت بيشتري وزيد، اما رهگذر پتو را محكم‌تر نگه مي‌داشت. تلاش باد نتيجه‌اي نداشت و شكست را پذيرفت.

نوبت به خورشيد رسيد. خورشيد لبخندي به رهگذر زد. او دستان خود را كه با آنها پتو را محكم گرفته بود شل كرد. خورشيد بازهم با گرماي بيشتري لبخند زد. رهگذر بلافاصله پتو را از خود كند و خورشيد پيروز شد.بايك لبخند گرم مي‌توان هزاران كارناشدني را به انجام رساند.