داستان کوتاه
ماهيگيري در يخ

زن صبح زود از خواب بيدار شد، وسايل ماهيگيري‌اش را جمع كرد و راه افتاد.
زمستان سختي حاكم بود. او با خود گفت: مي‌خواهم مثل فيلم‌ها با سوراخ كردن يخ ماهي بگيرم. او اين را گفت و روبروي محلي توقف كرد.
بلافاصله با يك بيلچة تيز شروع به شكافتن يخ كرد. ناگهان صدايي در اطراف او پيچيد كه مي‌گفت: اينجا هيچ ماهي زير يخ‌ها وجود ندارد.
او چند متر آن طرف‌تر رفت و شروع كرد به كندن كه دوباره همان ندا بلند شد.
زن با ترس ايستاد و گفت: واي، نكند تو روح جنگل باشي. مرا نكش.
در همين لحظه دوباره صدايي بلند شد كه گفت: نه خانم، من روح نيستم، من مدير زمين اسكيت بر روي يخ هستم!